بنام پروردگار حی و توانا
اولین مهمان تنهایی هایم بودی... روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریاسحوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود... زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی همسفر قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم... هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ... دوست داشتم شنواترین گوش برای حرفهای نگفته ات باشم، اما لیاقتش را نداشتم.... مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ... من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون آغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من آموخته بود صبورانه باید جنگید ... به من آموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد... با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم... حتی اگر بارها تنهایم بگذاری باز به امید دیدنت منتظر نمی نشینم ، می ایستم؛ به حرمت وجود پاکت، ایستاده انتظار کشیدن را دوست دارم. هیچ کس این چنین سحر آمیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم... میدانم ، بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم... میدانم ، بدون تو دیگر بهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جز.... انتظار !!! ولی چند روزیست که دیگه متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم از ........ انتظار !!! چه فایده وقتی که ... هیچکس اشکی برای ما نریخت هرکه با ما بود از ما می گریخت چند روزیست حالم دیدنی ست حال من از این و آن پرسیدنی ست گاه بر روی زمین زل میزنم گاه بر حافظ تفعل می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت گفت: ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
بالای صفحه |