بنام پروردگار حی و توانا
شبی یاد دارم که چشمم نخفت که من عاشقم گر بسوزم رواست بگفت ای هوادار مسکین من چو شیرینی از من بدر میرود همی گفت و هر لحظه سیلاب درد که ای مدعی عشق کار تو نیست تو بگریزی از پیش یک شعله خام تو را آتش عشق اگر پر بسوخت همه شب در این گفت و گو بود شمع نرفته ز شب همچنان بهرهای همی گفت و میرفت دودش به سر ره این است اگر خواهی آموختن مکن گریه بر گور مقتول دوست اگر عاشقی سر مشوی از مرض فدائی ندارد ز مقصود چنگ به دریا مرو گفتمت زینهار بوستان سعدی - باب سوم گاه می توان برای یک دوست چند سطر سکوت به یادگار گذاشت باز هم امشب مادر جون و آقا جون مهمون دارن مهمون امشب اونا ، با همه فرق داره یه کسی از جنس خودشون یه نفر که آقاجون صداش میزد " مادر " مادر جون هم باوجود اینکه خودش صاحب چهار فرزند و چهار تا نوه بود بازم صداش میزد " مادر " قصه بی مادری ما امشب تموم شد دیگه نگرانی ماهم تموم شد ، نگرانی از دست دادن عزیزترین نفرمون خداحافظ مادربزرگ یادت گرامی و عزیز به تماشای طلوع خورشید بروید، آن هم از جایی که چشم انداز زیبایی ندارد، مثلاً از یک قطعه زمین، ساختمان یا کارخانه متروکه و یا از یک پارکینگ شلوغ و دودآلود. تجسم کنید خدا در کنار شماست و با هم طلوع را تماشا می کنید. در هر لحظه از بالا آمدن خورشید، به تغییرات آسمان دقت کنید. ببینید نور خورشید چقدر زیبا از تکه شیشه شکسته ای که روی زمین افتاده منعکس میشود. دقت کنید چطور پرتوهای گرم خورشید خودش را در آن فضای سرد و بی روح گسترده می کند. از خدا بخواهید در همه حال گرمای امید را با شما همراه کند، حتی در شرایط سخت زندگی. در پایان روز به جایی که دوست دارید بروید و غروب خورشید را در حضور خدا تماشا کنید و به این ترتیب روز را تمام کنید. « وسخر لکم ما فی السماوات و ما غی الارض » یعنی ای انسان آنچه در آسمان ها و زمین است برای شما تسخیر شده است بنابراین با توجه به نظام حکیمانه هستی و توجه به این نکته که می توان دریافت که حتما تمام این عالم حامل پیامی برای ماست. هیچ پدیده ای تصادفی نیست ما باید هوشیارانه سهم خود را برداشت نماییم.
شنیدم که پروانه با شمع گفت
تو را گریه و سوز باری چراست؟
برفت انگبین یار شیرین من
چو فرهادم آتش به سر میرود
فرو میدویدش به رخسار زرد
که نه صبر داری نه یارای ایست
من استادهام تا بسوزم تمام
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
به دیدار او وقت اصحاب، جمع
که ناگه بکشتش پری چهرهای
همین بود پایان عشق، ای پسر
به کشتن فرج یابی از سوختن
قل الحمدلله که مقبول اوست
چو سعدی فرو شوی دست از غرض
و گر بر سرش تیر بارند و سنگ
و گر میروی تن به طوفان سپار
![]()
تا او در خلوت خود هرطور که خواست آنرا معنا کند ...
![]()

![]()
![]()
![]()
| بالای صفحه |






